زفير صرير

فریادی كه از قلم برمي‌خيزد

علی ای همای رحمت تو ببین بساط ما را / که به جای حق گرفتیم ره بی‌ره هوی را

به خدا که در دو عالم نشنیده‌ام که قومی / بخورند خون مردم بکنند این جفا را

مگر ای سحاب رحمت چه شده است رسم هستی؟ / که شراره‌های دوزخ بگداخت جان ما را

برو ای گدای مسکین پی مدح و چاپلوسی / ره دیگری نباشد که غنی کند گدا را

دل مُدّعی ندارد سر صلح و سازگاری / به غضب همی ببندد در صحبت و مدارا

هله یا حسین بر لب، قمۀ یزید بر کف / که زِ رنگ برده جورش شب سرخ کربلا را

شکنند عهد و پیمان که رسند بر مقامی / و نه آفرین به قدرت که ز سر بَرَد وفا را

نه خدا حریم دارد نه بشر کریم آید / متحیرم چه آمد سر ملک لا فتی را

به دو چشم خون‌فشانم ز جفای بی‌وفایان / مگر از علی بگیرم که چه سان خَرَم جفا را

به امید آن که شاید برسد زمانه‌ای که / دل دردمند مردم بچشد لب صبا را

به بهانۀ شفاعت همه غرق در گناهند / که قَدَر زِ یاد بردند، چه امید این قضا را؟

چه زنم چو نای هر دم ز جفای مُدّعی دم؟ / که لسان غیب خوش‌تر بنوازد این نوا را

«ز رقیب دیو سیرت به خدای خود پناهم / مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را»

چو به پای برنخیزی قدمی نمی‌گذاری / غم و ناله و شکایت چه مفید مصطفا را؟

 

جمعه ۲۰ امرداد ۱۳۹۱، ۲۱ رمضان ۱۴۳۳

برگرفته از شعر استاد شهریار

تقدیم به او که از درد زمانه سر در گلوی چاه می کرد و می گریست...

نوشته شده در 91/05/20ساعت 15:27 توسط مصطفا|

این مقاله ایه که در نقد تفکیک جنسیتی در دانشگاه ها نوشتم. دوستان نشریه پاویون لطف کردند و چاپش کردند، اما مورد انتقاد شدید مسؤولین قرار گرفت! برای مطالعۀ متن کامل مقاله به ادامۀ مطلب مراجعه کنید:

این روزها، داستان جدایی زیاد خبر می آفریند! یک روز نادر از سیمین، یک روز جنیفر لوپز از مارک آنتونی، یک روز دین از دولت، یک روز شرق از غرب و یک روز هم دخترها از پسرها. بحث پیرامون هر کدام برای عده ای جذاب است و انگار آخری برای ما دانشجویان از همه جذاب تر. داستان این جدایی مربوط به الان و فقط اینجا و این دانشگاه نیست. این رشته سر دراز دارد!


ادامه مطلب
نوشته شده در 91/04/05ساعت 19:39 توسط مصطفا|

حوالی ساعت 12 ظهر از خواب بیدار شد. از هر روز خسته‌تر بود، زیرا پس از قرار شبانه‌اش با دوستان، دو فیلم طولانی از «استنلی کوبریک» و چند صفحه از کتاب «سمفونی مردگان»، که هر دو پیشنهاد دوست جدیدش بود، تا سپیده صبح ساعاتش را پر کرده بود. فیلم دیدن که کار هر شبش بود، اما پس از کنار گذاشتن کتاب «دنیای سوفی» در همان صفحات اول، دو ماهی بود که کتابی نخوانده بود. اگرچه در همان سؤال‌های ابتداییِ نامه‌های «سوفی آموندسن» دچار بحران فلسفی شده بود، اما برای حفظ آنچه آن را «آبرو» می‌دانست، به دوستانش می‌گفت «در حال خواندن یک کتاب فلسفی هستم»!

خیلی گرسنه بود. اما اگر از غرهای مادرش نمی‌ترسید، ترجیح می‌داد باز هم بخوابد. با اکراه برخاست و یک راست به آشپزخانه رفت و با چهره‌ای خواب‌آلود سر میز صبحانه نشست. نیازی به توضیح نیست که صبحانه او ناهار پدر و مادرش بود.

*

از زمانی که با شور و هیجان، اخبار روزنامه و اینترنت را دنبال می‌کرد، سه سالی می‌گذشت. گرچه آن زمان از مغزش بیشتر کار می‌کشید، اما خودش نام آن دوران را دوران «دیوانگی» گذاشته بود! این که چه شد که آن دوران چون صاعقه افول کرد، بخشی دردناک از زندگیش را تشکیل می‌داد که همواره تلاش می‌کرد فراموشش کند. اما عجیب این که هر بار تلاشش برای فراموشی، همه چیز را در یک لحظه دوباره از جلوی چشمش می‌گذراند، گویی در مردابی از خاطرات و تجربه‌های تلخ فرو رفته بود!

*

از ظهر تا شب که موعد قرار با دوستان فرا می‌رسید، برایش بدترین ساعات روز بود، نه درسی برای خواندن داشت، نه اشتیاقی برای گوش دادن به آهنگ و دیدن فیلم و خواندن کتاب، نه جرأت کشیدن سیگار و البته نه تمایل به بازگشت به دورانی که این وقت از روز را به روزنامه و اینترنت اختصاص می‌داد. ساعات انتظار و بیکاری به سختی وی را می‌آزرد. اما تیک تاک ساعت هر چه قدر هم که کند و ضعیف باشد، عقربه ها را جلو می‌برد.

*

هر شب، بعد از غروب آفتاب، کافه همیشگی، سیگار همیشگی، قهوه همیشگی، دوستان همیشگی و حرف‌های همیشگی. اما هر چه بعد از ظهرهایی که به آن «بعد از ظهرهای سگی» می‌گفت، دیر می‌گذشت، ساعات خوشش با دوستان به سرعت سپری می‌شد. صاحب کافه که البته مدت‌ها بود او را می‌شناخت و «رفیق» خطابش می‌کرد، از او خواست حساب بدهی‌هایش را صاف کند، چرا که از آخر هفته تعرفه‌ها گران می‌شد و حساب‌ها به هم می‌ریخت. اما او که پول کافی همراه نداشت، بدون فکر کردن به این گرانی، به غیر منطقی بودن دلیل رفیقش برای تسویه حساب می‌اندیشید.

*

در راه خانه مثل همیشه هدفون را داخل گوشش گذاشت تا از شر اخبار رادیو و حرف‌های متداول در تاکسی‌ها در امان باشد. گوش‌هایش که بسته بود، اما بستن چشم‌ها ارزش رد شدن از مقصد را نداشت. بی‌اختیار چشمش به چایخانه‌های مسیر خانه می‌افتاد. گرچه به شدت از محله و همسایه‌ها بیزار بود، اما در یک لحظه رابطه‌ای شباهت‌گونه میان خود و آن جوان‌ها حس کرد. جملاتی فلسفی در ذهنش نقش بست. «زندگی آنها چای است و قلیان و زندگی من قهوه و سیگار!»، «آنها فکر می‌کنند عقیده دارند و من عقیده دارم فکر می‌کنم!»، «آنها چون پول می‌گیرند، عقیده دارند و من چون پول نمی‌گیرم، عقیده ندارم!»، «آنها...». حال بدی به او دست داد. با بستن چشم‌ها تلاش کرد فقط به موسیقی گوش کند.

*

وقتی چشمانش را گشود، خانه را رد کرده بود. کرایه را از جیب در آورد و به راننده داد و پیاده شد. از پشت ضرب‌های آهنگ، صدای فریادی را حس کرد. برگشت، راننده تاکسی به او گفت «می‌شنوی یا کری!؟ کرایه‌ها گران شده. می‌شود هزار تومان!» بدون گفتن حتی یک کلمه، دویست تومان دیگر را پرداخت کرد.

*

حدود ساعت یازده و نیم به خانه رسید. میلی به خوردن شام نداشت. یک صفحه از ادامه کتاب دیشبش را خواند، اما کتاب را به همراه چشمانش بست و به اتفاقات آن روز فکر کرد. صدایی در درونش می‌گفت «باید کاری کرد». اما چه کاری؟ با چه ابزاری؟ به چه هدفی؟ با جسمی که جز با دود سیگار آرام نمی‌شد؟ با روحی که جز با الکل گشاده نمی گشت؟ با دوستانی که چیزی به نام دغدغه نمی‌شناختند؟

*

احساس ضعف نه، که احساس مرگ داشت. گرچه برای اولین بار، دور از چشم پدرش در خانه داشت سیگار می‌کشید، اما انگار دیگر سیگار هم او را آرام نمی‌کرد. دوست داشت در دم بمیرد. چشمانش را فشرد، ابروها را گره کرد، اما گذر فکری از ذهنش وجودش را منبسط ساخت. او چه جاندار و چه بی جان، مدت‌ها پیش مرده بود. تثلیثی متناقض وجودش را فرا گرفت. خاطرات و تجربه های تلخ، دغدغه، مرگ. چیزهایی که هر چه از آنها می‌گریخت، به آنها نزدیک‌تر می‌شد. بی دغدغه بودن، خود بزرگترین دغدغه او شده بود.

نوشته شده در 91/03/23ساعت 0:0 توسط مصطفا|

سلام به دوستان و خوانندگان عزیز وبلاگ.

خودم می دونم چقدر وقته که نیمدم اینجا و چقدر شما شرمندم کردید. اما این روزها به معنای واقعی سرم خیلی شلوغه!:

تأسیس کانون

دنبال یه دفتر واسه کانون رفتن

مطالب بخش اجتماعی پاویون را جمع کردن

صفحه آراییشو با اون همه مته به خشخاش گذاشتن و سخت گیری و البته بدشانسی بارها و بارها انجام دادن

مطالب ماهنامه نیمکتو جمع کردن

صفحه آرایی و مجوز و چاپش

اینا را بذارید کنار برنامه های روزمرم که خیلی خیلی بیش از قواره خودمه! از درسای سختمون گرفته تا کشیک و دغدغه ها و کتاب و اخبار و آواز و سه تار و...

اکتیو بودنو دوست دارم، اما همونقدر که دلم از ناراحت شدن فامیل و دوستام بخاطر نرفتن به مهمونیای این مدت و دلگیری بعضی از به اصطلاح طاقچه بالا گذاشتنم می گیره، شب بیداری و خستگی و کوفتگیش برام بی اهمیته.

خدایا به همه ما صبر و گذشت و وقت(!) عطا کن..

نوشته شده در 91/02/31ساعت 15:58 توسط مصطفا|

در سال جدید دلتان شاد

اما دل غصه ها غمین باد

سال نو مبارک

نوشته شده در 91/01/01ساعت 12:1 توسط مصطفا|

"...آری تنها گناه من وگناه بسیار بزرگ من این است که صنعت نفت را ملی کرده ام و بساط استعمار و اعمال نفوذ منافع اقتصادی عظیم ترین امپراطوری‌های جهان را ازاین مملکت برچیده ام و پنجه در پنجه مخوف ترین سازمان‌های استعماری و جاسوسی بین المللی در افکنده ام و به قیمت ازدست رفتن خود و خانواده ام و به قیمت جان و عرض و مالم خداوند مرا توفیق عطا فرمود تا با همت واراده مردم آزاده این مملکت بساط این دستگاه وحشت انگیز را درنوردیدم. من طی این همه فشاروناملایمات ، این همه تهدید و تضییقات از علت اساسی و اصلی گرفتاری خودم غافل نیستم و به خوبی میدانم که سرنوشت من باید مایه عبرت مردانی بشود که ممکن است درآتیه در سراسر خاورمیانه درصدد گسیختن زنجیر بندگی و بردگی استعماربرآیند.

من میخواهم برای آخرین باردرزندگی خود ملت رشید ایران را از حقایق این نبرد وحشت انگیز مطلع سازم و مژده بدهم:

مصطفی را وعده داد الطاف حق / گربمیری تو نمیرد این ورق

حیات و عرض و مال و موجودیت من و امثال من در برابر حیات و استقلال و عظمت و سرافرازی میلیون‌ها ایرانی و نسل‌های متوالی این ملت کوچک ترین ارزشی ندارد و ازآن چه برایم پیش آورده‌اند هیچ تأسف ندارم و یقین دارم وظیفه تاریخی خود راتا سرحد امکان انجام داده ام و من به حس و عیان می بینم که این نهال برومند در خلال تمام مشقت‌هایی که امروز گریبان همه را گرفته بثمر رسیده و خواهد رسید.

عمر من و شما و هرکس چند صباحی دیر یا زود به پایان می رسد ولی آن چه می ماند حیات و سرافرازی یک ملت مظلوم و ستم دیده است. از مقدمات کار و طرز تعقیب و جریان دادرسی معلوم است که در گوشه زندان خواهم ماند و این صدا و حرارت را که همیشه درخیر مردم به کار برده ام خاموش خواهند کرد و دیگر جزدراین لحظه نمی توانم با هموطنان عزیز صحبت کنم. بدینوسیله از مردم رشید و عزیز ایران مرد و زن و پیروجوان تودیع میکنم و تاًکید مینمایم که در راه پرافتخاری که قدم برداشته‌اند از هیچ حادثه‌ای نهراسند و نهضت مقدس خود را ادامه دهند و یقین بدانند، خدا یارو مدد کار آن‌ها خواهد بود." (آخرین پیام دکتر مصدق به ملت ایران در دادگاه)

مصدق در تبعید

خدمات دکتر مصدق:

  1. موازنه منفی (قانونی برای ندادن هیچ امتیازی به دولتهای استعماری روسیه و انگلیس) در زمان وکالت در مجلس چهاردهم
  2. ملی شدن شیلات و کشتیرانی در زمان وکالت در مجلس چهاردهم
  3. ملی شدن صنعت نفت ایران (اکتشاف، استخراج و بازرگانی) در زمان وکالت در مجلس شانزدهم
  4. اجرای قانون خلع ید از انگلیسیها در صنایع نفت ایران در زمان نخست وزیری
  5. ملی شدن مخابرات در زمان نخست وزیری
  6. تاسیس بندر آزاد در بوشهر در زمان نخست وزیری
  7. لایحه مجازات دادن پاسخ خلاف واقع (مجازات دروغگویی) در زمان نخست وزیری
  8. قانون استقلال کانون وکلا
  9. تاسیس سازمان نقشه برداری
  10. قانون صدور چك
  11. ایجاد سازمان تربیت بدنی و پیشاهنگی ایران

طرح ها و لوایح مهم دولت دکتر مصدق:

  1. لغو دادگاه های نظامی
  2. قانون دادرسی و کیفر ارتش و متمم آن
  3. لایحه قانون کار و تشکیل بیمه های اجتماعی
  4. قانون بازنشستگی کشوری
  5. لایحه تشکیل انجمن های ایالتی و ولایتی
  6. قانون استقلال شهرداری ها
  7. اصلاح قانون مطبوعات
  8. لایحه سد سفیدرود
  9. قانون تشکیل اتاق های بازرگانی
  10. قانون تشویق صادرات و صدور پروانه بازرگانی
  11. لایحه بانک توسعه صادرات
  12. تشکیل شورای عالی فرهنگ
  13. لایحه و متمم قانون وصول مطالبات غیر مالیاتی دولت
  14. لایحه الفای عوارض در دهات
  15. قانون بنگاه عمران کشور
  16. لایحه تشکیل پلیس گمرک

برخی از این طرحها در سالهای بعد عملیاتی شدند. از جمله تشکیل انجمن های ایالتی و ولایتی، ساخت سد سفیدرود و بانک توسعه صادرات. و برخی نیز بلادرنگ پس از سرنگونی دولت او، ملغی شدند. از جمله اصلاحات حقوقی و قضایی که در دوران مصدق انجام شده بود.

منبع: ویکی پدیا

نوشته شده در 90/12/29ساعت 17:4 توسط مصطفا|

1- چند روز پیش برای بازتوانی زانوی تازه عمل کرده ام به فیزیوتراپی رفتم. داخل کابین خود خوابیده بودم که صدای مکالمه چند مرد از کابین کناری بلند شد.

یکی از آنها گفت: فلانی 2 تا تراول 50 هزار تومنی نو پیدا کرد.

دومی به لهجه غلیظ اصفهانی گفت: خب آ چی کارش کرد؟

- رفت داد به نگهبان!

- ای خر شد! باید بر می داشت می ذاشت گوشه جیبش حالشو می برد!

مرد سومی هم حرف وی را تأیید کرد. خلاصه کار به آنجا رسید که هر سه با هم هم نظر شدند و به حال "خریت" فلانی افسوس خوردند!

2- یکی از بیماران بخش عفونی مان خانمی بود مبتلا به ایدز. فارغ از دردناکی اپیدمی ایدز که راه انتقالش درد آور تر از علائم بیماریش است، زندگی نامه آن زن از همه اینها هم درد ناک تر بود. مادر دو کودک 10 و 7 ساله که بیماری را از همسرش که خود در اثر استفاده از سرنگ مشترک با سایر معتادان مبتلا شده بود، گرفته بود.

پرونده اش را که گشودم، باورم نمی شد عکس صفحه اول شناسنامه، همانی است که روی تخت خوابیده است. زنی مقبول و محجوب با صورتی مهربان و مادرانه. نه اشکی و نه اندوهی، نه ناخوشی و نه بیماری.

3- اینها اتفاقاتی است که تنها طی چند روز گذشته خود شاهد آن بودم. مدتی است حکومت در جامعه ما سقوط کرده است. منظورم نه حکومت سیاسی، که حکومت اخلاقی است. چه قرار بود و چه شد!

نوشته شده در 90/11/30ساعت 22:33 توسط مصطفا|

ان الله يأ مر بالعدل و الاحسن و اِيتاى ذى القربى و ينهى عن الفحشاء و المنكر و البغى يعظكم لعلكم تذكرون

همانا خدا به عدالت و احسان و واگذاردن به نزدیکان فرمان مى دهد و از كار بد و ناروا و ستمگرى منع مى كند، پندتان مى دهد شايد اندرز گيريد (90 نحل)

1- عدل را «وضع كل شیء فی موضعه و اعطاء كل ذی حق حقه» خوانده اند، یعنی هر چه را در جای خود قرار دادن و حق هر چیز را آن گونه که باید و شاید پرداختن. اساس نظام اجتماعی بر عدل و قسط (صرف نظر از تفاوت اندک آن با عدل) است و خدا نیز پیامبران را برای اقامه آن ارسال نموده است. در جامعه ای که عدل حاکم گردد، ظلم جایی نخواهد داشت.

2- احسان به معنای نیکی و بخشش است. یعنی دیگران را از خود منتفع و با خود همسفره کردن. احسان مرتبه ای بالاتر از عدالت دارد. «نیکی کنید، همانا خداوند نیکوکاران را دوست دارد.»

3- ایثار به معنی دیگری (کسی یا چیزی) را بر خود مقدم داشتن است و از عدل و احسان والاتر و دشوارتر. ایثار فقط در حق «ذی القربی» و آن که و آن چه با تو قرابت معنوی دارد جایز است.

آن که با خودرویش می رود و نه قانونی را می شکند و نه ظلمی می کند عادل است، آن که با آن پیادگان را سوار می کند محسن، و آن که بی ادعا آن را به دیگران وا می گذارد و می گذرد ایثارگر. عدل محدود نکردن است، احسان محدود شدن و ایثار  محروم شدن. عدل تکلیف است در قبال همه، احسان حق است در قبال همه و ایثار حق است در قبال آن که و آن چه از تو برتر باشد. آن که برتری را بر خود مقدم دارد، ایثار کرده و آنکه بدتری را، حماقت.

نوشته شده در 90/11/20ساعت 23:48 توسط مصطفا|

سلام بر تو ای محمد. آری فقط تو ای محمد، که گر چه والایی ولی نه حضرت آقایی، و گر چه نشانه خدایی ولی نه آیت اللهی، و گر چه سبب اسلامی ولی نه حجت الاسلامی، و گرچه محمد امینی ولی نه ولی امر مسلمینی!

سلام بر تو که فقط بنده خدایی و راهنمایی و چنان در جوار مردم می نشینی که فرقی نمی نهندت و چنان با ایشان می روی که نمی شناسندت!

سلام بر تو که صاحب خلق عظیمی و سلام بر تو که قلب لطیفی و حنیف و نقطه گرایشی و گشایش.

 بگذار یگانه رهبر مسلمین را فقط با نام کوچک صدا کنم، که دلم سخت دلتنگ آزادی و عدالت و امنیت و صلح و رأفت است.

محمد، یادت هست که در خواب بوزینگان را بر منبرت دیدی؟

یادت هست از مهجوری قرآن رنجیدی؟

یادت هست عقبگرد مسلمین پس از عروجت را چشیدی؟

.

.

.

بابای خوبم. گونه هایت خیس است. بگذار من هم دمی در آغوشت بگریم...

نوشته شده در 90/11/02ساعت 17:25 توسط مصطفا|

شکم هایمان از حرام پر شده است،

هیچ نمی فهمیم حسین جان!

نوشته شده در 90/09/15ساعت 23:42 توسط مصطفا|


آخرين مطالب
» علی ای همای رحمت تو ببین بساط ما را
» تفکیک جنسیتی در گذر زمان
» دغدغۀ بی دغدغگی
» داسون این روزام!
» در سال جدید دلتان شاد
» و تاریخ تکرار می شود...
» چه قرار بود و چه شد!
» تقدیم به آنها که بی ادعا خورشیدند
» سلام بر تو ای محمد!
» باز هم عاشورا، باز هم قتل حسین به نام دین!
Design By : Pars Skin