بيپرده مينويسم شايد در اين شب تاريك، كرم شبتابي باشم. بيپرده مينويسم شايد آن روز كه بهشت را به بها ميدهند، بهانهاي داشته باشم. . .
خون ميچكد اي اهرمن از چنگ و دندانهايتان
بوي تعفن ميدهد ديوار زندانهايتان
در خون خود غلتان شدن آداب طنازي ما
در خاك خفتن عاقبت پاداش اين بازي ما
اي سرخ بيرق سبز شو از خون پاك عاشقان
و اي زرد چهره سرخ شو از آه و زاري و فغان
ماييم و ميراثي گران از تنب تا مازندران
طفل صغيريم و عجب در پاسداري ناتوان
ايران من غمگين مشو ياران سبزت كوچكند
دست ملائك پشتشان حتي اگر هم اندكند
ايران من غمگين مشو در مهدهاشان صف به صف
تير و كمان و نيزه و شمشيرشان رو به هدف
اي ملتهب ايران من اي خانه ويران من
بيرون كن از مام وطن اينك سپاه اهرمن
اي شير خفته غرشي شمشير خسته چرخشي
آني بسوزان دشمنان با جهد و خشم و آتشي
معشوق من جانان من اي درد بيدرمان من
خود دردي و درمان تويي بيرون شو از زندان تن
دريوزگي كار تو ني پش خم اطوار تو ني
قدي برافراز همچو كُه تا خلق را افسون كني
رويت كبود از بهر چه ديري است شيون ميكني؟
رويي برافروز همچو مَه تا جملگي شيدا كني
ايران من فرداي تو سبز است سبز فاطمي
فرماندهانت مصلحند از موسوي تا خاتمي
22 مرداد 1388